باران و دیگر هیچ

پنجره هستم. پنجره ای رو به باران. امیدوار و ...

باران و دیگر هیچ

پنجره هستم. پنجره ای رو به باران. امیدوار و ...

13

مدت هاست از خودم دور ماند ام. جدا افتاده ام. اینقدر فشار به روح و تنم وارد کردم بله وارد کردم که دیگر رمقی نیست. هر روز که بیدار میشوم احساس میکنم دیگر توانایی ادامه این زندگی را ندارم. دارم میفهمم مفهوم سخت گرفتن چیه. قبلا خیلیا میگفتن بهم ولی نمی فهمیدم ولی الان بهتر می فهمم. از این خود اتهامی خسته شدم. از این که فکر کنم چی میشه و چی نمیشه خسته شدم. میدونی دلم میخواد همه بارها رو بذارم زمین و رها بشم. رها بشم از بند همه چیز و همه کس. از این شرایط احمقانه ای که برای خودم درست کردم بدم میاد از همه چیز میترسم. واقعا افسرده شدم. میخوام از خودم بیام بیرون، فراموش کنم آنچه داشتم و الان ندارم. از صفر شروع کنم....

+ هر چی خواستم بهت گفتم ولی سبک نشدم. شاید چون تو سکوت کردی و حرف نزدی. نمی خوام صداتو بشنوم. توانایی شنیدن صداتو ندارم....

++ خانه ام آتش گرفته آتشی جانسوز....

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.