فرو ریختم...
این روزها که نبودم عجب روزایی بود...همش کار ولی یه کار باحال.
تموم کارخونه رو رنگ زدیم. سفید، آبی، نارنجی، زرد و مشکی. رنگ آبی و نارنجی رو من تنهایی زدم. اینقدر حس خوبی داشت. بوی تینر و رنگ...
اینها هنرنمایی های خانوم پنجره است:

این حس های خوب البته موقتی بودن و بعد از مونتاژ دستگاه به مدت 20 ساعت مشغول تنظیم بودیم. دیشب تا ساعت 3 نصفه شب کارخونه بودیم. امروز هم از 11 صبح تا 6 بعد از ظهر تا بالاخره درست شد. آقای مدیرعامل هم بود و مثل همیشه با من کل کل داشت سر مهندسی مکانیک و صنایع... این یه شوخی قدیمیه بین من و اون که هر وقت کار گیر میکنه میگه شما مهندسای مکانیک اگه صنایع نباشه هیچ کاری نمی تونین بکنین منم میگم صنایع اقیانوسی ست به عمق 1 سانتیمتر. و بعد هر دو میخندیم. 
این کل کل همیشگی ماست. برگشتن هم با هم اومدیم. توی راه کمی گپ زدیم.
خیلی خیلی دلم میخواست میتونستم برم سفر. دلم پر میزنه برای دور شدن از این شهر!
+ حرفی برات ندارم امروز به جز اینکه DD.
وارد حیاط میشم. تمام درختها خاک گرفتن. سبزی درختهای سرو رو انگار یک لایه از غبار غم پوشونده و خاکستری دیده میشن. دارم به تو فکر میکنم و میبینم خاکستری تر به نظر میرسن. دارم هنوز بهت فکر میکنم که میرسم دم در به درختهای نو پا. نفس عمیقی میکشم و خیلی آروم میرم سمت کوچیکترین سرو باغچه. دستی بهش میکشم انگار دردمون یکیه. شیر آب رو باز میکنم و تک تک درختها رو میشورم. انگار سروها جون دوباره میگیرن. یه خون تازه میدوه تو رگهاشون. بوی خاک نم خورده. آسمون صاف. حسابی من رو آروم کرده. دوباره دست میکشم به تنه درختهای محبوبم. انگار تو هر نوازش ازشون معذرت میخوام که این همه ضعیف بودم. این همه بی تفاوت بودم. آرومتر میشن. انگار دوباره به یه نفر تکیه کردن. خیلی خیلی حالشون بهتر میشه. شاخه های خشک رو از جا میکنم. طراوت رو با عشق میارم تو دستهام و تک تک برگهاشون رو لمس میکنم. حالا سرو کوچولوی من آروم تو دنیای شادش بازی میکنه و من همیشه حواسم بهش هست. هیچ وقت تنهاش نمیذارم. دیگه نمیذارم دلتنگ بشه آخه دل کوچیکش طاقت غم نداره...
