باران و دیگر هیچ

پنجره هستم. پنجره ای رو به باران. امیدوار و ...

باران و دیگر هیچ

پنجره هستم. پنجره ای رو به باران. امیدوار و ...

15- خدا را شکر

خدایا شکرت.

جوانک ما حالا روزهای سخت را گذرانده و بعد از دو عمل جراحی ترمیمی حال نسبتا مساعدی داره. خطر ریه رفع شده و استخوان های تقریبا له شده ترمیم شده اند. معجزه ای بود حقیقتا که ما به چشم دیدیم.

وقتی به اون لحظه دردناک فکر میکنم که چطور فریاد میزد  و تمام سالن تولید تلاش میکردن و گریه های بچه ها از شدت ناراحتی تمامی نداشت. مدیر کنترل کیفیت با یک پارچ آب قند توی سالن تولید راه میرفت و من به زور همه را مجبور کردم آب قند بخورن.

دقیقا یاد اون شبی میفتم که خود من در معرکه ای مشابه ولی با شدت کمتر گیر کرده بودم. وای که چه روزهای بدی بود.

ولی حالا من خوبم هرچند که بعد از ماههای زیاد هنوز دستم خوب نشده، درد میکنه و ناخنم هرگز خوب نمیشه ولی من خوبم.

مدتهاست نمینویسم سعی کردم فکر کنم و ارامش رو تجربه کنم. ولی الان یهو دلم خواست بنویسم.

روزها گذشتند و من دوباره ارامش مرده را پیدا کردم.  خداوند مهربانانه رحمت را بر.سرم.نازل کرد همراه با دانه های سپید برف. و من به اندازه خنده هایی که از دنیا طلبکارم.در یک.سال و نیم گذشته خندیدم...

سفر کردم. تنها، کتاب خریدم و معلمی را دیدم که بعد از ده سال هنوز مرا به یاد دارد و ناهار را با شاگرد قدیمی اش در یک رستوران شلوغ، ارام ارام مزه میکند. و به اندازه همه سالهای ندیده حرف میزند و راه میرویم. و من هر کلمه را می بلعم. 

کار میکنم و سعی میکنم خوب باشم. تصمیم تازه گرفتم. المانی میخونم!

و دیروز تلخترین حادثه دوران کارم رو تجربه کردم. حادثه ای دلخراش و بسیار درد ناک. جوانی  به خاطر بی احتیاطی داخل دستگاه کشیده شد و همه سخت تلاش کردیم تا نجاتش دادیم. تا دم مرگ رفت! نبضش ایستاد ولی برگشت. همه امروز و دیروز را در نگرانی مطلق گذراندیم که ایا دستش، دست راستش می ماند یا نه. تمام لحظات توی بیمارستان دلم میلرزید. تمام سالن تولید ماتم گرفته و همه با نگرانی به هم نگاه میکنن.

اولین عمل جراحی با موفقیت نسبی انجام شد. 

دوستان عزیزم برای جوانک ما دعا کنین....

بعدا نوشت: همین چند دقیقه قبل خبر رسید: دست راست جوانک ما حدود 80 درصد نجات پیدا کرد. حالا نگرانی جدید دیگری وجود دارد: در اثر کشیده شدن دست، ریه سوراخ شده ظاهرا کنترل شده فقط شاید عمل دیگری در پیش باشد. به علت خونریزی خیلی زیاد حین عمل ضعف جسمانی بسیار چشمگیره. امشب دعا نیاز داره...

برمیگردم!

سلام یه همه کسایی که من رو میخونن.

اساسا روزایی که نبودم خوب نبود. جلسات مکرر برای راضی کردن من.به برگشت به کارخونه و تکرار.تمام انچه ازش نفرت دارم. کلی بحث و گفتگو. قول و وعده و حتی گاهی خواهش. همه از جانب مدیرعامل شرکت که من برگردم. بخوام ابعاد موضوع رو توضیح بدم ما دو تا مکالمه تلفنی داشتیم هر کدوم بیشتر از یک ساعت. نهایتا بعد از یک جلسه چهارساعته با قول تغییر شرایط کاری ، خانوم پنجره برگشتن سرکار! 

اصلا باورم نمیشه. قرار شد یک کارشناس بگیرن کمکم، حتی این قول رو دادن که تنش رو کم کنن. منم نهایتا با.شرط اینکه به من.یک محیط کار اروم بدن.برگشتم سرکار.

الان یک هفته از اون روز گذشته فعلا اوضاع ارام میباشد...


تمام شد.

تمام شد به همین راحتی. من امروز سر کار نرفتم...

دیگه توان تحمل شرایط اونجا رو نداشتم. خیلی سعی کردم ولی نشد. میخواستم خودم باشم ولی نشد. دیرروز در یک جلسه اضطراری تو محل کارم احساس کردم به شدت بهم توهین شد بنابراین عین یک خانوم باوقار، در تمام جلسه سکوت کردم و بعد از کارخونه اومدم بیرون، زنگ زدم به مدیرعامل و یک ساعت حرف زدیم و نهایتا امروز سر کار نرفتم. به همین راحتی سه سال و نیم کار کردنم رو، زحماتم رو گذاشتم و اومدم بیرون.

14

میخوام یه چیزی تعریف کنم براتون:
شده تا حالا حس کنین تو خلا زندگی میکنین؟ یعنی هر نیرویی.که وارد میشه بهتون هیچ تاثیری نداره ؟ مثلا میرین مهونی، سفر، خرید... ولی انگار هیچی.ثبت نمیشه تو ذهنتون. بی تفاوت نیستین ولی اینقدر تو خودتون غرق شدین که یادتون نمیاد زندگی اجتماعی، تغییر مکان و زمان هم وجود داره. انگار ادم تو یه زمان خاص تو گذشته مرده و بعد از اون زمان دیگه چیزی ثبت نمیشه. خیلی حال بدیه. همه چیز ساکن و گنگه. راکد. میبینی ولی ثبت نمیشه، گوش میدی ولی نمیشنوی. انگار ذهنت اروم اروم داره تهی میشه.
من از 8 یا 9 ماه پیش اینطوری شدم. زندگی توی خلا. خیلی برای بیرون اومدن ازش تلاش کردم ولی موقته. دوباره برمیگردم بهش بدون اینکه بفهمم چشم باز میکنم و میبینم تو خودم فرو رفتم. امروز برای اولین بار تونستم حالمو توصیف کنم. قبلا نمی فهمیدم چی میشه تازگی دارم به شناخت میرسم.
نمیدونم شما این اوضاع رو تجربه کردین یا نه ولی امشب از اینکه تونستم حال چرندمو توصیف کنم و دقیقا بگم چجوریه حس خوب ساده ای دارم. مثل ادمی که زبونشو نمیفهمیدن حالا یه مترجم اومده که میتونه حرفاشو ترجمه کنه...
خل.شدم:-D